
به روایت همسر شهید
آشنایی من با او، در ایام دانشجویی و در سال آخر بود؛ از میان پیوندهای دوستی و با اصرارِ رفقای همرزم در سپاه، مسیرِ دیداری رقم خورد که سرانجام به پیوندِ مقدس ازدواج انجامید. اگرچه در ابتدا به سبب اشتیاق برای تحصیل، این مسیر با تأملی گذشت، اما سرانجام، تقدیر، آن مردِ مؤمن و باایمان را پیش پای من آورد.
ما که در سال ۶۱، در میانهی جریانات انقلابی و با حضور در انجمنها و جلسات، با هم آشنا شده بودیم، در سال ۶۲ پیوند خوردیم. ازدواج ما، چون مذهب ما، ساده و فروتنانه بود؛ چرا که برادرم، حاج آقا حسینی، همواره بر انقلابی بودن ما تأکید داشت. او میگفت: «زن، برای زندگی، طلا و زرقوبرق نمیخواهد؛ آنچه میخواهد، آرامش و همراهی است.» و من، در کنار او، در عین سادگی، تمام جهان را داشتم.
او مردی بود که اموال بیتالمال را حتی در کوچکترین امور، مقدس میدانست. روزی در خیابان، سوار بر جیپی که از بیتالمال بود، از کنارم گذشت و لبخندی زد؛ گفت: «شرمندهام که خانواده را سوار بر وسیلهی سپاه نمیکنم، اما از اینکه حواسم به امانتهای خدا هست، خوشحالم.» او مردی بود که وقتی معاون سپاه شد، حتی وقتی از پیشرفتهایش باخبر شدم، باز هم با تواضع رفتار میکرد.
آخرین دیدار، در خانهی برادرم بود؛ در میان دعاهایی که برای رسیدن به مقام شهادت میکرد، گفتم: «خوش به حال تو که به سوی ملائکه میروی.» با دستی پر از مهر، بر صورتم کشید و گفت: «منتظرت میمانم.» او که برای حرکت به سوی جبهه، ساعت چهار قرار داشت، از من خواست که فرزندانمان را بیدار نکنم تا با آرامشِ دل، با او وداع کنند. او رفت و با اصابت تیری به کمر، در میانه عملیات، به میعادگاه ابدی رفت.



