یادها

واپسین نگاه و امانتی به وسعت آسمان

به روایتِ مادر شهید سید علی سرافراز

یکی از ماندگارترین و زیباترین تصاویری که از تمام دوران حیات فرزندم، علی، در قاب ذهنم به یادگار مانده، واپسین لحظات حضور او پیش از اعزام به جبهه است. قرار بود علی‌جانم راهی خط مقدم شود. آن روز در تکاپوی تدارک ناهار بودم و چشم از قامتش برنمی‌داشتم تا مبادا ثانیه‌ای از تماشای او را از دست بدهم. او مدام به گوشه‌ی اتاق می‌رفت و غرق در سکوت و تفکری ژرف می‌ایستاد.

با مهربانی صدایش زدم: «علی جان! بیا ناهارت سرد می‌شود.»

لبخندی زد و گفت: «مادر! شما ناهارتان را بخورید، من سیر هستم.»

اما چشمانم گواهی می‌داد که در اندیشه‌ای ملکوتی غوطه‌ور است. با اصرار لقمه‌ای دستش دادم؛ اندکی خورد و دوباره در خلوت خود فرو رفت.

بی‌تابِ رفتنش بودم. به سراغ ساک سفرش رفتم تا وسایلش را مهیا کنم، اما با آرامش دستم را گرفت و گفت: «مادر، چیزی نمی‌خواهم.»

با تعجب پرسیدم: «چرا پسرم؟ پس لباس‌ها و لوازمت چی؟برایت چه بگذارم؟»

پاسخی داد که دلم لرزید: «هیچ!» و من همان کفش‌هایش را در ساک نهادم.

در همان اثنا، نوری از شهود در دلم تابید؛ با تمام وجود حس کردم این پرواز، بازگشتی به همراه ندارد و علی در این سفر به قاف شهادت خواهد رسید.

قرآنی به دست گرفتم تا او را از زیر کلام‌الله بدرقه کنم. وقت رفتن فرا رسید؛ جلوی در منزل رفت و سوار بر مرکب شد. با پای برهنه، شتابان و بی‌اختیار به دنبالش دویدم، صدایم را بلند کردم و به گریه افتادم؛ کاری که پیش از آن هرگز در وداع‌ها انجام نداده بودم. نگاهم کرد، چند قدمی به عقب بازگشت، سکوت سرشار از رازش را نثارم کرد و رفت…

رفت و بندبند وجودم از رفتنش گداخت.

پس از رفتنش به اتاقش پناه بردم، در را بستم و بغض فروخورده‌ام میان سجده و اشک شکست. سر بر آستان حق ساییدم و گفتم: «پروردگارا! شکرت… با آن‌که این مادر دل‌بسته فرزندش است، اما تا بدین‌لحظه امانت‌دار خوبی برایت بودم. خدایا! گل من هنوز نشکفته است، اما رضایم به رضای تو؛ او را نذر پیشگاهت کردم. اگر بازگردد لطف توست و اگر بازنگردد، هدیه‌ای از سوی من به بارگاه رحمتت. امانتی بود و او را به صاحب اصلی‌اش سپردم.»

صفحه شهید علی سرافراز

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا