
تقدیر، مسیرِ مهدی را در طلبِ دانشِ حوزوی و آرزویِ پوشیدنِ ردایِ روحانیت، ترسیم کرده بود. شور و اشتیاقِ او به فراگیریِ دروسِ دینی، در حجرههایِ حوزه علمیه موج میزد. اما هنگامی که بانگِ «هل من ناصر»ِ حسین زمانه از جبههها به گوش رسید، جنگ، چون سیلی ویرانگر، فرصتِ ادامهی تحصیل و جامهیِ مقدسی که بر تن آرزو داشت را از او ربود. گویی سرنوشت، او را برای رسالتی دیگر، فراخوانده بود؛ رسالتی که نیازمندِ جامهیِ رزم بود، نه ردایِ طلبگی.
تقدیر، اگرچه مجالِ پوشیدنِ رختِ روحانیت را در کلاسهایِ رسمی از او ستاند، اما گویی دستِ سرنوشت برای او ردایِ دیگری بافته بود. مدتی بعد، دفترِ تبلیغاتِ حوزه علمیه قم، در تجلیل از روحِ بلندِ او، نقشی از سیمایِ مهدی را با عمامهای بر سر، بر بومِ تابلوها نشاند.
آری شهید مهدی تراب اقدامی، تنپوش روحانیت را به تن نپوشید، اما نه در لباس، که در سلوک، به مقامِ روحانیتِ حقیقی نائل آمده است.



