یادها

باید برخاست

روایت یک شهید از یک عملیات سخت

عملیات کربلای ۴ و ۵

به روایتِ: شهید داود جوانمرد

بعد از عملیات کربلای ۴، همه‌چیز سنگین شده بود؛ هم فضا، هم دل‌ها، هم نگاه‌ها. آن عملیات، ضربه‌ی سختی بود و اثرش را همه حس می‌کردند. دشمن هم از آن فرصت استفاده کرده بود و فشار زیادی می‌آورد. در آن شرایط، ادامه‌دادن فقط یک تصمیم نظامی نبود؛ تصمیمی بود میان ماندن و برخاستن، میان زمین‌خوردن و دوباره قد کشیدن.

خوب به یاد دارم که تأکید بر انجام عملیات بعدی جدی بود. شرایط منطقه دشوار بود، اما توقف هم به معنای واگذار کردن میدان بود. باید کاری می‌کردیم؛ باید دوباره به دشمن نشان می‌دادیم که این مسیر با یک شکست متوقف نمی‌شود. آن روزها، در دل همه‌ی تلخی‌ها، یک اراده‌ی خاموش اما استوار شکل گرفته بود؛ اراده‌ای که می‌گفت دوباره #باید_برخاست، حتی اگر هنوز زخم‌های قبلی تازه باشد.

دشمن بعد از ماجرای کربلای ۴، نسبت به منطقه حساس‌تر شده بود. شرق بصره برایش اهمیت زیادی داشت و به همین دلیل، آنجا را با امکانات فراوان، موانع زیاد و آمادگی بالا حفظ می‌کرد. ما این را می‌دانستیم؛ می‌دانستیم که این‌بار با دشمنی روبه‌رو هستیم که بیدارتر و محتاط‌‌تر از قبل، چشم به همین محور دوخته است.

همین حساسیت، کار ما را دشوارتر می‌کرد. منطقه، هم از نظر جغرافیایی سخت بود و هم از نظر نظامی پُر از گره و تهدید. اما همین دشواری، عزم نیروها را بیشتر می‌کرد. ما می‌دانستیم که اگر قرار است گره‌ای باز شود، باید در همین نقطه باز شود؛ جایی که دشمن همه‌ی توانش را برای نگه‌داشتنش جمع کرده بود.

***

شلمچه فقط یک منطقه عملیاتی نبود؛ خودش یک دشمن پنهان بود. وقتی آب به خاک آنجا می‌رسید، زمین حالتی پیدا می‌کرد که انگار پا را در چسب فرو می‌بردی. خاکش مثل سیریش می‌شد؛ به پوتین می‌چسبید، قدم‌ها را سنگین می‌کرد و حرکت را از آدم می‌گرفت. در چنین زمینی، راه‌رفتن هم خودش نوعی نبرد بود.

ما خوب می‌دانستیم که دشمن در آن منطقه از نظر امکانات مکانیزه برتری دارد و همین مسئله کار را برای ما دشوارتر می‌کرد. آن‌ها هم منطقه را خوب شناخته بودند، هم موانع زیادی ایجاد کرده بودند. در چنین شرایطی، هر قدمی که ما برمی‌داشتیم، با زحمت و حساب‌گری همراه بود. شلمچه، جایی بود که هم با دشمن می‌جنگیدی، هم با زمین، هم با آب، و هم با زمان.

اما ما هم #مرد_میدان بودیم…

برای عملیاتی که در پیش بود، از لشکرهای مختلف، ازجمله لشکر ۲۵ کربلا و ۲۷ حضرت رسول (ص)، نیروها و امکاناتی پای کار آمده بود. منطقه سخت بود، دشمن هم به زمین اشراف داشت و با آمادگی مانور می‌داد. ما هم #مرد_روزهای_سخت بودیم…

گردان‌ها توجیه شدند و مأموریت‌ها تقسیم شد. قرار بود نیروها با امکانات محدود، اما با روحیه‌ای بلند، کار را جلو ببرند. بار اصلی روی دوش کسانی بود که باید بی‌صدا و بی‌ادعا، راه را باز می‌کردند. همه می‌دانستیم که این عملیات، فقط به نیرو نیاز ندارد؛ صبر، تمرین، هماهنگی و دلِ آماده هم می‌خواهد.

***

پیش از عملیات، گروهی از بچه‌ها برای غواصی آماده شدند. این کار ساده نبود؛ باید بدن‌ها با آب مأنوس می‌شد، ترس‌ها کنار می‌رفت و نیروها یاد می‌گرفتند که چگونه در سکوت، در تاریکی و در دل آب، مأموریت خود را انجام دهند. برای همین، از قبل روی تشکیل گروهان غواصی کار شده بود و نیروها کم‌کم برای این مأموریت خاص آماده می‌شدند.

بعضی فرمانده‌ها و مسئولان بودند که با همه‌ی وجود برای آماده‌سازی نیروها زحمت کشیدند. غواصی فقط یک مهارت نبود؛ نوعی آمادگی روحی بود برای گذشتن از جایی که دیگران آن را غیرممکن می‌دانستند.

بچه‌ها را برای عملیاتِ آبی آماده می‌کردند. تمرین فین‌زدن، پوشیدن لباس غواصی و شنا در آب، بخشی از کار روزانه‌ی نیروها شده بود. حتی کسانی که خوب شنا بلد نبودند، باید به اندازه‌ای آموزش می‌دیدند که در شب عملیات از عهده‌ی کار برآیند. این تمرین‌ها فقط آموزش نظامی نبود؛ نوعی ساختنِ دوباره‌ی آدم‌ها برای ورود به مرحله‌ای تازه بود.

همه‌چیز به‌ظاهر آرام بود، اما زیر این آرامش، موجی از اضطراب و آمادگی جریان داشت. هرکس می‌دانست که این آموزش‌ها برای یک مأموریت عادی نیست؛ برای شبی است که باید جان را کف دست گرفت و از دل آب و آتش عبور کرد… برای شبی که #باید_برخاست

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
همچنین ببینید
بستن