یادها

طنینِ سرخِ یک پرواز

در ساحتِ شهید محمد چپردار

با یاد آن‌که در خونابِ دل، وضو ساخت و بر سجاده‌ی حسرت، نمازِ عشق اقامت کرد؛

این است شرحِ زندگیِ کسی که در قبیله‌ی عاشوراییان، کوله‌بارِ امانت را بر دوش کشید.

داستان از آذرماه سال ۱۳۴۰ در روستای «هرجاب» از توابع ساوجبلاغ آغاز شد؛ آنجا که کودکی به نام محمد در دامن خانواده‌ای مذهبی، با عطرِ سادگی و نانِ بازویِ پدر بالید. او کودکی نبود که در بازی‌هایِ کودکانه گم شود؛ گویی از همان آغاز، چشمانش در جست‌وجویِ افقی روشن‌تر بود. مهاجرتِ خانواده به کرج، سرآغازِ رویارویی او با جهانِ پرآشوبِ شهر بود؛ اما محمد، چونان قلعه‌ای استوار در برابرِ هجمه‌هایِ فساد، دامنِ پاکِ خویش را به زلالِ ایمان شست و در سایه‌سارِ محیطِ معنویِ خانواده، شخصیتِ ستیزه‌جویِ خود را با حقیقت صیقل داد.

روزگارِ تحصیل در مدرسه‌ی فارابی، هم‌زمان با تپش‌هایِ قلبِ انقلاب بود. وقتی نسیمِ عشقِ جبهه‌ها وزیدن گرفت و عطرِ لاله‌هایِ پرپر، مشامِ جانش را نواخت، او دریافت که زمین، قفسِ کوچکی است برایِ روحی که طعمِ پرواز را چشیده است. او پرندگانِ سپیدبالِ مهاجر را نگریست و خویش را در میانِ خاک، غریبه یافت؛ چرا که آنان، شرابِ عشق می‌نوشیدند و او همچنان در ظلمتِ هجران بود.

سرانجام در سال ۱۳۶۰، هنگامی که آتشِ بحران در شرقِ کشور شعله کشید، محمد کتاب و مدرسه را به بهایِ رسیدن به مدرسه‌یِ عشق رها کرد. او که دیگر در بندِ زمین نبود، راهیِ سردسیرِ کردستان شد. بیست و هفت ماه در شهرِ بانه، در اوجِ جهاد و پیکار با منافقین و دشمنانِ استکبار، حماسه‌ای سرود که تا ابد در حافظه‌ی تاریخ باقی است. او که تشنه‌ی زلالِ شهادت بود، سرانجام در این مسیرِ پرخطر، چنان از تعلقاتِ خاکی فاصله گرفت که به «اعلی‌علیین» پیوست؛ همان‌جایی که عاشق و معشوق را دیگر حائلی نیست.

او اکنون در مأذنه‌هایِ خاطره، نامش طنینِ سرخِ یک پروازِ بی‌بازگشت است.

صفحه شهید محمد چپردار

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
همچنین ببینید
بستن