یادها

مسافر نور

درباره شهید سروش امیری

بر اساس مصاحبه با مادر شهید

پاره‌ی تنم، سروش، وقتی به دنیا آمد که فرزند قبلی ام مرده بود و من بسیار بیتاب و بی قرار بودم. سروش از همان دوران بارداری گویی هم صحبت و غمخوار من بود. نمی دیدمش اما با او حرف می زدم و آرام می شدم. او در روزگاری به دنیا آمد که خانه و زندگی‌مان در خانه‌های سازمانی ارتش گرم و صمیمی بود. همسرم در ارتش خدمت می‌کرد و روزگارمان با آرامش می‌گذشت. او همان بود که از خدا خواسته بودم: فرزندی سالم و صالح.

از همان ابتدا، انگار وجودش با وجودم گره خورده بود. بسیار آرام و صبور بود؛ همدم من بود و بی‌سر و صدا گوشه‌ای می‌نشست و به کارهای خودش مشغول بود. حتی در مهمانی ها او را قنداق شده گوشه ای می گذاشتم. تا مدت ها صدایش هم در نمی آمد.

در دوران کودکی و نوجوانی، اهل کارهای اضافه نبود؛ نه اهل بهانه‌گیری بود و نه دردسری درست می‌کرد. در مدرسه باهوش و سرشار از استعداد بود.

سال‌های انقلاب که فرا رسید، وقتی دایی اش از مسائل انقلاب حرف می زد، سروش گوشه ای می نشست و خوب گوش می داد. او همیشه انگار بزرگتر از سنش می فهمید و رفتار می کرد. از وقتی که چهارم دبستان بود، مثل اینکه یکدفعه بزرگ شد.

بزرگ‌تر که شد، مسیرش به سمت دبیرستان سپاه کشیده شد. آنموقع دیگر بیشتر وقتش را بیرون از خانه، در بسیج می گذراند. همان وقت ها بود که دچار تحول بزرگی در وجودش شد. دانش آموز کلاس دوم دبیرستان بود که پایش به جبهه باز شد. روزی که به جبهه رفت، شاید انگیزه‌اش همین عشق به دین و انقلاب بود؛ او برای حفظ آرمان‌ها رفت. خاطره‌ی او، آرامش نگاهش و صبوری‌اش همیشه در دل ما زنده است؛ فرزندی که زندگی‌اش، داستانی از نور و پاکی بود.

سال ۱۳۶۶ در رشته مهندسی مکانیک گرایش سیالات دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد و همان سال، در امتحان الهی قبول شد و به شهادت رسید.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا