یادها

چهارشنبه سوری در مرام شهید سبحان نصیری

جلوه‌هایی از زیست مؤمنانه و صفای باطنی شهید سبحان نصیری

به روایتِ حاج آقا رحیمی (کاسب محل)

قریب به سی سال است که این بیت شریف و این خانواده نجیب را می‌شناسم؛ نَفَس به نَفَس در جوارشان زیسته‌ام. خدای را شاهد و گواه می‌گیرم که او تندیسی مجسم از آرمان‌های انقلاب و جوانی بی‌نهایت شایسته، خوش‌خلق و متین بود. با شهادتش گویی تکه‌ای از جان ما به یغما رفت.

ریشه‌های ایمانی‌شان در خاندانی بااصالت تنیده بود؛ پدر بزرگوارش از مریدان و شیفتگان علمای راستین و مجتهدین پیش از انقلاب به شمار می‌رفت و پس از طلوع فجر انقلاب اسلامی نیز در کسوت خادمِ امین پاسگاه‌های مأموریتی انجام وظیفه می‌کرد. سبحان نیز روحی پرتپش داشت؛ در مأموریت‌های حساس انتظامی حاضر بود و شب‌ها در ردای بسیجی مخلص، برای امنیت محله‌های اطراف به پاسداری و گشت‌زنی می‌پرداخت تا خواب آرام بر چشم شهر بنشیند.

سلوک او ترجمان خُلق نیکوی اسلامی و ادبِ ظاهر و باطن بود. چهره‌اش همواره به تبسمی نمکین و دلنشین آراسته بود و صفا از سیمایش می‌بارید. هنوز به یاد دارم روزگاری را که هیاهوی ساخت ترقه‌های چهارشنبه‌سوری بر سر زبان‌ها افتاده بود؛ با همان لبخند شیرین و آرامش همیشگی رو به ما کرد و گفت: «لاستیک ماشین‌ها را پنچر و بی‌هوا رها نکنید؛ مبادا با این کار، پای رهگذری بشکند یا دلی بلرزد.» حتی در اوج بازی و شادمانی، دلش نگران ذره‌ای آسیب به دیگران بود. اگر باری از دوش کسی برمی‌داشت، محال بود حق‌الزحمه‌ای روی زمین بماند یا دستی در انتظار بماند؛ دستان پرمحبتش سریع‌تر از هر پاداشی به یاری می‌رسید.

یادم نمی‌رود، زمانی که خبر ناگوار سوگ برادرانش به گوشم رسید، بند دلم لرزید و طاقت نیاوردم؛ به او گفتم: «من از غصّه تاب نیاوردم؛ مدام گمان می‌کردم تو نیز شهید خواهی شد…» اما او در کمال حلم و تسلیم محض، نگاهم کرد و لبخندزنان گفت: «نه جانم! هنوز وقت سفر من نرسیده است.»

صفحه شهید سبحان نصیری

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
trackback

[…] چهارشنبه سوری در مرام شهید سبحان نصیری […]

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا