
به روایت همسایه و هم محل
در مرام او، خُرد و کلان، کودک و کهنسال از احترامی یکسان برخوردار بودند. در تمام سالهای آشنایی، هرگز خشم و عصبانیتی در چهره و کلامش ندیدم؛ همیشه گشادهرو و خندان بود. هر صفت نیکی که در آینه اخلاق بگنجد، در وجودش جلوهگر بود؛ سلام و علیک گرم و احترامِ پرمهرش چنان بود که هر دلی بیاختیار شیفته و مجذوبش میشد. همیشه در ادای سلام پیشدستی میکرد؛ دلی چون دریا و شجاعتی مثالزدنی داشت و ذرهای هراس در قاموسش معنا نیافته بود.
ما نه فقط همسایه دیواربهدیوار، که همراه و هممسجدی بودیم. هنوز طنین صوت قرآنش در جان محله زنده است؛ همیشه پیش از طنینانداز شدن اذان، به مسجد میشتافت و دقایق پیش از نماز را با قرائت قرآن پیوند میزد و پس از نماز نیز کام خود را با نیایش شیرین میکرد.
در پایگاه بسیج، مسئول آموزش بود؛ برای بچهها و نوجوانان سنگتمام میگذاشت. اردوهای خاطرهانگیز و زیارتی ترتیب میداد و با صبری بیانتها و در کمال طمأنینه و وقار، پای دردِدل بچهها مینشست؛ گره از مشکلاتشان باز میکرد و آرامش را به جانشان هدیه میداد.
از تدارکات، آموزش و تشویق غافل نمیشد. برای ایجاد انگیزه میان نوجوانان، با ماشین حاجآقا رحیمی بچهها را با ذوق و شوق به نماز جمعه میبرد تا پیوندشان را با صفوف بههمپیوسته اهل ایمان محکم سازد.
روح پاک و مطهرش در اعلیعلیین شاد و همنشین اولیاءالله باد.



