
روایت فتح که تصویرش را نشان داد، همهٔ روزهای با او بودن پیش چشمم زنده شد. روزهایی که جبهه، تمام جان و جهانِ «علیرضا» شده بود.
مادرش از سرِ مهر و دلنگرانیِ مادری مدام میگفت: «پسرم! دیگر بس است؛ تو دِینَت را به اسلام و این آبوخاک ادا کردهای. چند بار مجروح شدی، به اندازهٔ خودت خدمت کردی؛ بیا و سروسامانی بگیر. پدرت طبقهٔ بالای خانه را برایت خالی میکند، زندگیات را شروع کن…»
اما دلِ علیرضا جای دیگری پر میکشید. برای مادرش شرطی گذاشت تا عمق این پیوند را نشانش دهد؛ گفت: «مادرجان! اگر توانستی یک شرط مرا برآورده کنی، من هم حرفت را روی چشم میگذارم و میمانم.» مادر با اشتیاق گفت: «هر چه باشد، به روی چشم، انجام میدهم.» علیرضا آرام گفت: «پس تمام دوستان و همسنگرانم را از جبهه به این خانه بیاور تا کنار هم باشیم!» مادر گفت: «مگر چنین چیزی ممکن است مادر جان؟!» و علیرضا لبخند زد و گفت: «پس ببین مادر، جای آنها در جبهه است و من هم متعلّق به همان خاکم…»
دلش در خاکریزها جا مانده بود؛ آنقدر ماند تا سرانجام در عملیات کربلای ۵، میان آبهای جاری، تیری پیشانیِ بلندش را بوسید و آسمانی شد.
ما حتی در مرخصیها هم دل از هم نمیکَندیم. به پیشنهاد یکی از شهدا —شهید ماهوتفروشها— رسمِ روزهای مرخصیمان این بود که دسته جمعی به خانوادههای رفقا و شهدا سرکشی کنیم، به آنها تسلیت و قوتقلب بدهیم و احوالپرسشان باشیم. پدر و مادرها از دیدن جمع باصفای ما در پوست خود نمیگنجیدند و افتخار میکردند که فرزندانشان چنین رفقای باوفایی دارند.
در همان روزهای مرخصی، لوحی میان بچهها دستبهدست شد؛ عهدنامهای خونین که تکتک نیروها، از شخصِ فرمانده گردان تا آخرین رزمنده پای آن را امضا کردند. برگههای مرخصی را پاره کردیم و پای لوح همقسم شدیم: «ما به خانه و کاشانهٔ خود در تهران بازنمیگردیم مگر با دو شرط: یا جنگ با پیروزی به پایان برسد و بار تکلیف از دوشمان برداشته شود، یا آنکه شربت شهادت بنوشیم… جز این دو، بازگشتی در کار نیست!»
پیش از آنکه دوباره راهی خط شویم، به رسم وداع، جمعِ ۱۲ نفرهمان همراه هم به پابوس حضرت علیبنموسیالرضا (ع) در مشهد رفتیم؛ زیارتی که بوی پرواز میداد. بعد از آن مرخصی و آن سفر، تکتک آن ۱۲ یارِ همپیمان یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند که یکی از آن ستارگان درخشان، برادر علیرضا آملی، فرمانده دلاور گروهان بود…



