یادها

خداحافظی در خواب

 

خاطراتی درباره شهید عباس افشار رضایی

خاطراتی از شهید عباس افشار رضایی

منبع: گنجینه لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام

شهید عباس افشار رضایی
  • پسر به روایتِ پدر

بچه با فکری بود. زیاد به درس علاقه‌مند نبود، اما اگر اراده می‌کرد کتابی را بخواند، ۲۴ ساعته تمامش می‌کرد.

به ماشین و بخصوص کامیون خیلی علاقه داشت. دوازده سیزده سال بیشتر نداشت که کامیون عمویش را گازوئیل می‌زد. گاهی وقت‌ها هم در مغازه عمویش کار می‌کرد. گاهی هم همراه من به محل کارم می‌آمد و با اشتیاق طرز کار ماشین‌آلات مختلف را یاد می‌گرفت و آنها را راه می‌انداخت.

جنگ که شروع شد، بسیج شد خانۀ دومش. حتی شبها هم اکثرا در بسیج می‌ماند. از سال ۱۳۶۱ هم من که کمک های مردمی را به جبهه می‌بردم، همراهم می‌آمد.

بسیار خوش رو بود و همیشه لبخند به لب داشت.

 

  • آن روز…

به روایتِ پدر شهید

سال ۱۳۶۶ بود و من طبق معمول همیشه سر کارم بودم. آن روز نمی دانم چه شد که یک حسی مرا از محل کارم بیرون کشید. بی‌اختیار راه مغازه برادرم را پیش گرفتم که دیدم پسرم هم آنجاست و دارد با چند نفر روبوسی می‌کند.

پرسیدم: چی شده؟

برادرم گفت: مگر نمی دانی؟! عباس دارد می‌رود جبهه

با تعجب گفتم: تا دیشب در خانه حرفی نزدی!

عباس جلو آمد و صورتم را بوسید. چهره‌اش نور خاصی داشت. هیچوقت آن حالت چهره‌اش فراموشم نمی‌شود.

چیزی نگذشت که خبر آمد عباس شهید شد و پیکرش هم در منطقه ماند…

 

  • خداحافظی در خواب

مهدی زادسر (همرزم شهید)

عباس عشق فراوانی به شهید و شهادت داشت. هر زمان که حرف از شهادت می‌شد، برق شوق در چشمانش می‌درخشید.

بعد از شهادتش چندین‌بار به خوابم آمد و هر بار خندان، با حالتی عرفانی، بی‌آنکه کلامی بگوید، از من خداحافظی کرد…

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
کاربران ناشناس
کاربران ناشناس
4 سال قبل

حیف این همه خاطرات خوب که این طور نشر پیدا می کنند..
کار شما مثل کوچک‌شمردن نماز است

همچنین ببینید
بستن