یادها

۱۰ ثانیه‌ی آخر

خاطره ای مربوط به عملیات کربلای ۱

 

نیمه شب دهم تیرماه سال ۱۳۶۴ بود و شب عملیات آزادسازی شهر مهران.

روی خاکریز ایستاده بودم. گردان المهدی(عج) از لشکر سیدالشهداء در خط اول درگیر بود و ما (گردان حضرت علی‌اکبر) بحال احتیاط در شیارهای رودخانه گاوی در پشت خط پناه گرفته بودیم.

 

از پشت تپه خاکی که کمتر از یک متر بلندی داشت، خط را نگاه می‌کردم و نگران بودم که عملیات چه می‌شود. اصغر اسکندری هم کنار تل خاک نشسته بود. او بیسیمچی اهل تویسرکان و مقیم فردیس بود. بچه ای زرنگ، شجاع و سر زبان دار با چهره‌ای نورانی و زیبا.

آتش دشمن شدید بود و همینطور تیر بود که رد و بدل می شد. یکدفعه اصغر شروع کرد به خواندن شهادتین.

فکر کردم شوخی می کند. به او نهیب زدم که: «الان وقت این کارها نیست!»

چند نفر از بچه‌ها رفتند کنارش، تکانش دادند، گفتند: «شهید شده!»

آنقدر آرام، راحت ۱۰ ثانیه آخر عمرش را گذراند که باورم نشده بود.

 

عجیب بود که جوانی به سن او، چطور به این سرعت عکس‌العمل نشان داد و با خواندن شهادتین از دنیا رفت. این نبود مگر به این دلیل که تمام فکرش مشغول نحوه رفتن از این دنیا بوده باشد و شهادت طلبی فضای ذهنش را پر کرده باشه. چه زیباست در ۱۰ ثانیه ای که از آغوش نفرین شده دنیا به آغوش باز ملائکه الهی می‌رسی، ذهن و فکر و دهان تو مشغول شهادتین باشد.

شهید اصغر اسکندری

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
همچنین ببینید
بستن