یادها

پسرِ با صفا

درباره شهید صفا مظفری

به روایتِ مادر شهید

«صفا» در تظاهراتهای قبل از انقلاب، چندین بار دستگیرشده بود.

او از کودکی بچه‌ی با صفایی بود.

به «تکواندو» علاقه‌مند بود و توانسته بود شاگردان بسیاری را در این رشته تربیت کرد. اما هنر بزرگترش؛ تربیت سربازانی برای امام بود.

پسر با صفای ما، قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای داشت؛ اما روحش از جسمش نیز قوی‌تر بود.

انقلاب که پیروز شد، پیوست به جرگه‌ی سپاهیان و با شروع جنگ، خانه اش شد جبهه.

***

پسر بزرگترم «کیا» که به شهادت رسید، خبر آمد که: «صفا» هم گم شده!

درمانده و مستأصل، به همه‌ی پادگان‌ها و یگان‌ها سر زدم تا خبری از او بگیرم.

یکجا گفتند: خواهر! مگر صفا شخص کوچکی است که گم بشود؟!

پرسیدم: پس کجاست؟

گفتند: فقط همین‌قدر بدانید که سالم است.

بعد از آن، از طرف برادر دامادمان نامه آمد که در آن نوشته بود: صفا به خاطر مسائل امنیتی، اسم مستعار دارد! خبر دارم زنده است، ازش خواسته‌ام هر طور شده با شما تماس بگیرد…

چند روز بعد، تلگراف آمد:

«من صفا مظفری، صحیح و سالم، دعا برای رزمندگان پرتوان و بسیجیان بی‌نظیر».

***

ـ یک بار در خواب به صفا گفتم: پسرم! حلالم کن…!

گفت:

ـ مادر! حلال چیه؟! من از تو حمایت می‌کنم!

بیدار که شدم ناراحت بودم از اینکه؛ چرا مرا حلال نکرد؟!

روز بعد، صبح خیلی زود برای انجام کاری، بیرون رفته بودم که یکدفعه در خیابان خلوت، یک موتوری جلویم را گرفت!

وحشت‌زده شدم بودم که یکباره ماشینی از راه رسید و مرا سوار کرد! راننده‌اش گفت:

ـ مادر! من مأموریت دارم شما را به هر جا که می‌خواهید ببرم!

آنوقت بود که تازه فهمیدم منظور از حمایت چیست؟!

***

جنازه‌ی صفا را که آوردند، سرم را کنار گوشش بردم و گفتم:

ـ دعا کن مادری باشم که تو می‌خواهی! اگر خطا رفتم، پیشاپیش گوشزد کن!

حالا هر برنامه‌ای که قرار است پیش بیاد، از قبل آگاه می‌شوم!

صفحه شهید صفا مظفری

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
همچنین ببینید
بستن