یادها

عملیات بیت المقدس ۶ به روایت دکتر جواد چپردار

 

جواد چپردار

عازم عملیات بیت المقدس ۶ بودیم…

با اتوبوس تا نزدیکی قرارگاه عملیات سلیمانیه در حول و حوش ماووت رفتیم و باقی راه را که شامل ارتفاعات صعب العبور شیخ محمد؛ آسوس و آستروگ بود، در میان یخچال های عظیم برف و شیارهای عمیق صخره ای طی کردیم. قرار بود تجهیزات و تدارکات پشتیبانی، بعد از شکستن خط دشمن، با گردان قاطریزه ارسال شود.

در این عملیات؛ من همراه یکی از گروهان های گردان حضرت علی اکبر(ع) به نام گروهان فتح، توفیق پیدا کردیم که خط اولیّه دشمن را بشکنیم.

یادم می آید فرمانده و تعدادی از کادر این گروهان، در مسیر عملیات، مجروح و مصدوم شده و به دلیل دشواری مسیر و آتش سنگین دشمن، از ادامه راه باز ماندند. از آنجا که من و حمید قاسمی در جریان نقشه عملیات و موقعیت دشمن قرار داشتیم، از سوی حاج حمید تقی زاده (فرمانده تیپ) مسئولیت یک دسته از گروهان فتح که درواقع تلفیقی از همۀ نیروی پای کار بود را به عهده گرفتیم و قرار شد بر خلاف برنامه پیش بینی شده، به جای گروهان، ما به خط دشمن بزنیم و از سویی دیگر نیز گروهان فجر به قصد پشتیبانی ما، از جناح دیگری وارد عملیات شود.

***

در مسیر حرکت، به دامنه شیخ محمد رسیدیم.

حین حرکت در دامنه، آتش سنگین دوشکای دشمن، ما را مجبور کرد برای دقایقی زمین‌گیر شویم. من با دوربین مادون قرمزی که در اختیارم بود به نوک قلّه نگاه کردم. ساعت از نیمه شب گذشته بود. درست در خط الرأس نظامی قلّه، سنگر دوشکایی دیده می شد که بر روی حرکت ما تسلّط داشت. ۵۰ متر آنطرف‌تر هم یک سنگر خمپاره انداز بود که نیروهای نظامی مستقر در آن، بی وقفه مشغول تهیه آتش بر روی نیروهای عملیات کننده بودند.

دوربین را پایین آوردم و بی درنگ دستور استقرار دشتبانی نیروها را صادر کردم. قرار گذاشتیم یک تیم، حرکت به سوی مواضع دشمن را پیش بگیرد و تیم دیگر، با تهیه ی آتش، آنها را پوشش دهد و به قولی حمایت جنگی نماید.

من و شهید غلامحسین دهقانی زاده اولین کسانی بودیم که از پشت مواضع دشمن به سنگر دوشکا رسیدیم. در یک لحظه از غفلت نیروی دشمن استفاده کردم و به سبک تیر اندازی دوشکا خیره شدم. دیدم که نوار دوشکا از یک بشکه پر از نفت سیاه (گازوئیل) خارج می شود، به تیربار جنگی دوشکا می رسد و بدون هیچ گیر کردنی، یکی پس از دیگری شلیک می شود.

درنگ را جایز ندانستم. از پشت سنگر، با رگبار اسلحه و پرتاب نارنجک، به دشمن یورش بردیم و در ناباوری دشمن و در میان دود و آتش، به یک پیروزی عظیم دست یافتیم و سنگر را از لوث وجود نیروهای بعثی پاکسازی کردیم.

پس از خوابیدن خاک، دود و آتش، جنازه ی آش و لاش حدود پنج نیروی بعثی مقابلمان بود و تیر خلاصی که نثارشان می کردم. ناگهان متوجه افتادن دهقان شدم… خودم را بالای سرش رساندم. او به سختی مجروح شده بود. بدنش آماج گلوله ی دشمن شده بود، اما تا آخر ایستاده بود. غلامحسین دهقانی زاده در حال عروج بود؛ از من طلب حلالیت کرد و جهت کربلا را پرسید. در حال ارزیابی جهت بودم که احساس سردی دستانش که در دستم بود، مرا به شدت متأثر کرد. آری او دیگر جان به جان آفرین تقدیم کرده بود و در بالاترین نقطۀ ارتفاع شیخ محمد به بالاترین مقام عالم رسیده و شهید شده بود…

 

***

 

حالا من تنها پشت سنگرهای دشمن بودم. باقی نیروها از مقابل در حال درگیری با دشمن به نزدیکی سنگرها رسیده بودند.

هوا هنوز تاریک بود. لحظاتی به سپیدی فجر صادق صبح مانده بود و من به انهدام و پاکسازی سنگر دیگری که در فاصله ی ۵۰ متری ام بود می اندیشیدم. نیروهای بعثی که در آن سنگر به شدت در حال بار کردن گلوله های خمپاره و گشودن آتش به روی رزمنده‌ها بودند، در خواب هم نمی دیدند که یک بسیجی با قد و قواره‌ای ‌‌کوچک و دلی سوزان از آتش انتقام همرزمان شهیدش، مأمور انتقال آنها به جهنم شده است!

بی مهابا خود را میان سنگر انداختم و با استفاده از نارنجک های تخم مرغی دشمن و رگبار یک قبضه اسلحه کلاش؛ در تفسیر آیه ی “و ما رمیت اذ رمیت” موفق به پاکسازی سنگر شدم.

دیگر همه ی نیروهای گروهان فتح به خط الرأس نظامی دشمن رسیده بودند و همه ی سنگرهای مسیر حرکت را پاکسازی کرده بودند. دقایقی بعد، در بادگیر قلّه ی شیخ محمد، همدیگر را در آغوش گرفتیم. ناگهان به یادمان آمد فرصت اندکی برای ادای نماز صبح مانده و طلوع فجر صادق، نزدیک است.

ارتفاعات؛ سنگی و صخره ای بود؛ خاکی هم اگر خاکی بود، یخ زده بود. با گرد و خاک کوله پشتی یکدیگر، تیمم بدل از وضو کردیم و با لباس خاکی و خون‌آلود به اقامه نماز ایستادیم.

کم کم به تثبیت مواضع فتح شده پرداختیم و خبر فتحمان را با امواج بی‌سیم به گوش فرماندهی تیپ رساندیم.

منتظر رسیدن رزمندگان گروهان فجر بودیم که متوجه یک سنگر اجتماعی دشمن شدیم! به نظر می رسید تعدادی مزدور بعثی آنجا پناه گرفته اند و امکان عقب نشینی هم نداشتند چون عقبه شان، پرتگاهی مشرف بر سد و شهر دوکان بود.

با اولین پرتاب و انفجار نارنجک، خیل عظیمی از نیروهای دشمن، با عجله و دست بر سر، خود را تسلیم کردند.

خبر اسارت آنها و آمارشان را با بی سیم، به حاج حمید مخابره کردم. ایشان پس از تشکر و عرض خسته نباشید، در مورد فرمانده شان جویا شد. با تفحص میان اسرا، خبر اسارت فرمانده ی دشمن را نیز به ایشان مخابره کردم. بعد ها فهمیدم سرهنگ دوم صلاح احمد حسن؛ فرمانده گردان دوم از تیپ ۴۴۸ و چند افسر بلند پایه، در میان اسرای آن سنگر اجتماعی بودند.

 

***

 

کم کم نیروهای گروهان فجر به محل استقرار ما رسیدند. به عنوان گروهان های عمل کننده، به هم دست دادیم و بدین ترتیب، کلیه در عملیات بیت المقدس ۶ مواضع پیش بینی شده، با اقتدار و متحمل شدن کمترین شهید، به تصرف گردان حضرت علی اکبر (ع) درآمد و تعداد قابل توجهی از نیروهای دشمن نیز به اسارت در آمدند.

در اولین فرصت؛ رادیوی عراقی که پیدا کرده بودیم را با موج FM   جمهوری اسلامی تنظیم کردیم و صدای مارش عملیات و خبر پیروزی آن را در بالاترین قلّه شیخ محمد شنیدیم. آن روز مصادف شده بود با عید سعید فطر و اقامه ی نماز در تهران. از همانجا با قلبی مالامال از عشق به ولایت، این عیدی ارزشمند را تقدیم کردیم به امام و ملت فهیم و انقلابی ایران.

عملیات بیت المقدس ۲ – منطقه ماووت عراق موقعیت حضرت علی اکبر(ع) – دی ماه ۶۶

 

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
همچنین ببینید
بستن