فرشتهها۸۲۳۰;

خاطراتی درباره شهید محمد احمدی
- مادر شهید:
روز ۲۸ صفر که نذری داشتیم، محمد به من گفت که چند نفر از دوستانم را دعوت کرده ام.
خوشحال شدم و برایشان سفره ای انداختم و غذا بردم. خیلی آرام و بی سروصدا غذا را خوردند، بدون این که کسی متوجهشان شود.
بعد از مدتی، احساس کردم قصد رفتن دارند. برای بدرقهشان رفتم اما با کمال تعجب دیدم که هیچکدام نیستند!
آنها مثل فرشته ای بودند که بیخبر آمدند و بیخبر هم رفتند…
***
- خواهر شهید:
همیشه به من می گفت: خدا بنده پاک خود را زود می برد تا آلوده گناه نشود.
وقتی برای آخرین بار به خانهمان آمد، برای هرکدام از بچه ها جداگانه چیزی به یادگار خریده بود. با هم کلی صحبت کردند و بعد با هم رفتند خانهی عمویمان که پسر مریضی داشت.
آنها تعریف می کنند که «محمد در آن دیدار، دست خود را به صورت و سر رضا می کشید و گویی او را متبرک می کرد. شب که در خانه ما ماند، گوئی فرشته ای خانه را نورافشان کرده بود.»
صبح که آمد از من خداحافظی کند و به دیدن سایر دوستان و آشنایان برود، به محض رفتنش، دنبالش دویدم به طرح در حیاط، اما کوچه خلوت بود و هیچکس نبود. آمدن و رفتنش به فرشته ای می ماند.
از آن روز، حال دیگری داشتم. هر شهیدی که به محل می آمد، دوست داشتم در تشییع پیکرش شرکت کنم.
گویی کسی به من می گفت: به زودی باید در تشییع برادر خودم شرکت کنم…




