ذکرهایی که کار خودشان را کردند!…
خاطره حاج محمود توکلی
درباره مرحوم حاج آقا اسماعیلی
در جزیره شلحه، مشغول عملیات کربلای 5 بودیم…
با الله اکبر بچه ها، نیروهای دشمن پس از ساعتها مقاومت، سر کانال را خالی کرده و فرار را بر قرار ترجیح داند.
به سرعت جلو رفتم، از روی پد اصلی جزیره گذشتم و به ادامه کانال که تا لب اروند کبیر و روبروی پتروشیمی ابوالخصیب ادامه پیدا می کرد، وارد شدم.
از بالای تاسیسات پتروشیمی به ما شلیک می شد و ما پناهگاهی نداشتیم.
به اطراف نگاه کردم… با تعجب حاج آقا اسماعیلی را دیدم!
خیلی روحیه گرفتم و ازش خواهش کردم کمکم کند.
او هم متواضعانه قبول کرد.
قبضه های خمپاره را که در کانال پیدا کرده بودیم، آماده کرده و شروع به شلیک به طرف پتروشیمی نمودیم.
من کنار قبضه بودم و حاج آقا یک قدم عقب تر روی خاکریز بسیار کوچک کنار کانال نشسته بود. در حالی که دائما ذکر بر لب داشت، گلوله ها را باصطلاح پوست می کند و بعد از کشیدن ضامن و تنظیم خرج، به من می داد.
بعد از یکی دو شلیک ناموفق، بالاخره توانستیم گلوله ها را روی هدف فرود بیاوریم.
بطور مداوم مشغول شلیک بودیم که ناگهان صدای انفجار خمپاره ۶۰ از کنارمان بگوش رسید!
گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد…
احساس کردم داخل بادگیرم از مایع گرم و لزجی پر شده!
به حاجی نگاه کردم، وقتی دیدم سالم است، خوشحال شدم. هنوز نفهمیده بودم خودم مجروح شده ام!
گلوله نزدیک او منفجر شده بود، اما صدمه ای به او نرسیده بود.
بعدها هر وقت می دیدمش، به شوخی می گفتم: بالاخره با آن همه ذکر، کار خودت را کردی و ترکشهایی را که قرار بود نصیبت شود، برگرداندی به سمت من!
هر دو می خندیدیم…
یادش به خیر و روحش شاد
روحشان شاد باشه که عالم با عمل بودند