داغ فراق

آن روزها، بمباران آن‌قدر نزدیک و بی‌امان بود که مرگ را می‌شد در چند قدمی نفس کشید. هنوز هم وقتی به آن جمع صمیمی فکر می‌کنم، دلم می‌لرزد؛ جمعی حدود شانزده، هفده نفره بودیم، اما از میان همه‌ی آن برادرها، فقط من زنده ماندم. این داغ، فقط داغِ از دست دادن چند همرزم نبود؛ حس … ادامه خواندن داغ فراق